تا قبل از این داشتم توی نوتهای گوشیم خودم رو تخلیه میکردم چون از کانال تلگرامم محروم شدهم.
- حتی به چیزی باور ندارم که بهش التماس کنم ما رو از این وضعیت نجات بده. کدوم خدا؟ اگه کسی وجود داره که بعد از تمام این ماجراها کافر نشده باشه دلم میخواد ازش بپرسم کدوم خدا؟؟ کجای این وضعیت درسته؟ کجاش عادلانه و انصافه؟ اگه قادر مطلقه، اگه ظلم ظالم رو تحمل نمیکنه پس کجاست؟؟ چرا ما داریم همه کارهاشو به جاش انجام میدیم؟؟
- اگه میدونستم پیشکش کردن جونم همهچی رو حل میکنه لحظهای درنگ نمیکردم. ای کاش همهچی رو حل میکرد.
- دیگه حتی جون ندارم که امید داشته باشم.
- بغلم کن، لطفاً فقط بغلم کن.
- پتو رو کامل کشیدم روی خودم تا بلکه اینجوری یکم از دنیای بیرونم جدا بشم. بعد از چند دقیقه نفسم بالا نمیاد. باز هم پتو رو نمیزنم کنار. بزنم کنار هم باز نفسم بالا نمیاد. زندان توی زندان توی زندان هستیم. همهمون داریم از کربندیاکسیدمون تنفس میکنیم و دیگه نمیکشیم.
- افکار و احساسات هضمنشدهم هم انگار این روزها که حواسپرتی ندارم فرصت پیدا کردن و هی خودشون رو بالا میارن روم. هی فرو میدمشون، و هی با ریفلاکس برمیگردن. برام سؤال میشه که آیا هیچوقت هضم نشدن؟ یا الآن که مغزم طاقت نداره هی داره عوضش منو بمباران احساسی میکنه؟ اصلاً هیچوقت با هیچ ترومایی کنار اومدهم؟ بیا، اینم یه فکر هضمنشدهی دیگه.