سردرد
صبح دیگه بیان کار نکرد، منم گرفتم خوابیدم. اینم قطع کنید دیگه، چیکار کنم.
گفتم دیگه این سری ظهر بیدار میشم برم حموم. ولی خوابیدم تا الآن. حموم دلیل کافیای برای بیدار شدن نبود برام. نمیدونم چی دیگه میتونه انگیزه بده بهم برای این که ۲۴/۷ نخوابم. صرفاً از خوابیدن خسته میشم که پامیشم.
وسطش سه نفر زنگ زدن بهم.
مامان زنگ زد. گفتم چرا انگار خستهای؟ گفت خواب بودم. گفتم منم. این روزها برای فرار از واقعیت همش میخوابیم و خستهتر از قبل بیدار میشیم. خوابیدن مقصودش رو از دست داده.
مدی زنگ زد، که جواب ندادم. گفتم یادم باشه بعداً دوباره بهش زنگ بزنم. راستش انرژی حرف زدن با هیچکسی رو ندارم. خانواده رو هم ناچارم.
آخر سر بابا زنگ زد که با سردرد پاشدم جواب دادم. پرسید خوبی؟ گفتم نه. کم پیش میاد به بابا راستش رو بگم که خوب نیستم، معمولاً وقت هایی که انرژی کافی برای ماسک زدن ندارم. میگفت رفته با کالابرگ خرید کرده. با بابا زیاد بحث نمیکنم ولی با تردید گفتم من باشم دلم نمیاد استفاده کنم. ولی این حرفش منطقی بود که "باید تا میشه از اینها چاپید!" یاد ویدئوی اون پیرزنه افتادم.
صبح بارون اومده بود ولی ادامهدار نبود. فکر کنم امسال از تابستون به بعد فقط سه بار بارون دیدم.
با عذاب وجدان تخم مرغ میجوشونم میخورم. دلم برای یه غذای درستوحسابی لک زده. نمیدونم سردردم از زیاد خوابیدنه یا کم غذا خوردن. شاید دوتاش.
صدای خندهی همسایه میاد. برام عجیبه صداش. همش یادم میره که آدمها هنوزم میتونن بخندن.
مراقب خودت باش☹️🌱