میشه نوازشم کنی؟
داشتم ظرف میشستم و کنارش آهنگ گوش میدادم.
این روزها نمیتونم آهنگ گوش بدم، سرم گیج میره. قرصهای جدیدم بهم نمیسازه و به نور و صدا حساس شدهم. ولی ظرف شستن توی سکوت هم حالم رو بدتر میکنه چون با افکارم تنها میشم.
"نوازش" سیاوش قمیشی پلی شد و یکم گوش دادم.
بعد زدم زیر گریه.
توی این شرایط شخمی بیشتر از همیشه دلم یه همدم میخواست واقعاً. یکی که نوازشم کنه وقتی حالم گرفته، که ببنده بالم رو وقتی بالم شکسته، که بفهمه چی میگم بهش، خستگیم رو ببینه، و بذاره هرازگاهی چند روز زندگیم رو بذارم پیشش.
تنهایی داره میزنه به سرم. فرسودهکنندهست که هر بحرانی رو باید تنها پشتسر بذارم. یکی توی یکی از وبلاگها میگفت بعضیها روال طبیعی زندگیشون پیش میره و هر چیزی رو به وقتش تجربه میکنن (توجه پدر و مادر، بچگی کردن، دوستی، تحصیل، عشق). برای بعضیهای دیگه نه، فقط حسرت میشه.
روانپزشکم آخرین بار گفت (فحوای کلامش این بود که) باید زنتر بشی. پرسیدم یعنی چیزی که الآن هستم قابل دوست داشته شدن نیست؟ باید ادای چیزی که نیستم رو دربیارم تا بتونم عشق دریافت کنم؟ اون عشق چه فایده داره؟
فکر کنم چهار روزه که جز با پیک اسنپ با هیچکس حرف نزدم. پیک که اومد باید صدام رو صاف میکردم تا مطمئن بشم اصوات درمیان.
هاردم رو درآوردم و از اول هرچی بازی داشتم نصب کردم. دو تا بازی اولی رو توی هر شرایط دیگهای با چشمهای ✨️-✨️ بازی میکردم ولی الآن فقط به دردم اضافه میکنه. شخصیت اول بازیها وسط ناکجاآبادِ کیهان گیر افتادن و تکوتنها مشغول تلاش برای زنده موندن هستن. یکیشون که همسفینهایهاش مُردهن، جسدهاشون توی فضا شناوره. رفتم یکیشون رو کشیدم (لیترالی گزینهی drag داره) آوردم توی کپسول فضاییم روی تختم. اصلنم حرکت مریضی نیست، I need company.
داریم زندگی میکنیم این رو : "تا مطمئن بشم اصوات درمیان"