رندهی عتیقه
میزان دارایی مامان (خودش به تنهایی) برای مغزم قابلتصور نیست. یعنی حتی یه میانگین هم نمیتونم بگیرم. ولی همچنان با این سن و بعد از یک عمر کار کردن، سر خرید یه عینک طبی باکیفیت غصه میخوره و یک ماه خودش رو سرزنش میکنه (اصلاً دیگه میتونه با دل خوش ازش استفاده کنه؟) و میفته به جون یه رندهی عتیقه که عمرش رو کرده تا مجبور نشه بره یه نو بخره. بالاسرش وایستادم و نگاهش میکنم که کنار جعبه ابزار نشسته و با دست زخمی مصرانه به کارش ادامه میده. انگار مغزمون با فقر عجین شده و ترسش همیشه باهامونه، هرچقدر هم دستمون به دهنمون برسه. چون خب اگه فردا همهچی گرونتر بشه و از خریدهایی که کرده پشیمون بشه، اگه بفهمه میتونست با پولِ اون عینک یه شونه تخم مرغ بخره تا از گرسنگی نمیره چی؟
+ قرص نخورم خوابم نمیبره، قرص بخورم تا بعدازظهر منگم. مرز بین خواب و بیداری انقدر برام باریک شده که دیگه نمیتونم تشخیص بدم چی توی خواب اتفاق افتاده چی توی بیداری. فلانی بهم فلان چیز رو گفت؟ شت نه توی خواب بود. خواب دیدم تب دارم؟ نه عرق کردم واقعی بود. قرص میشا رو دادم؟ نه بابا خواب بود، پاشو پاشو تا یادت نرفته.
ولی دیشب انقدر توهم زدم که مطمئنم همش خواب بوده. این همه اتفاق خوب فقط میتونه توی خواب واقعی بشه.
میزان حرصی که گاهی مامانا میخورن بابت اینا خودش بیشتر آسیب میزنه بهشون...
خدا حفظشون کنه...