مرحلهی اول: انکار
يكشنبه, ۲۹ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۴۸ ق.ظ
مهتاب گفت همه توی انکاریم و هیچی واقعی به نظر نمیاد.
بهش گفتم حقیقتش یه بخشی از وجودم ترجیح میده نت هیچوقت وصل نشه، چون نمیدونم چطوری قراره با عمق فاجعه روبهرو بشم و از هم نپاشم.
+ مامان اومد بگه راستی اون گربههه توی حیاط.... سریع پرسیدم مُرد؟؟ یکم زل زد بهم گفت نه بابا شوهر پیدا کرده.
پیشفرض ذهنی این روزهام مرگه فقط.
۰۴/۱۰/۲۹
یهو نرو سمتش!
منم شوکه میشم احتمالا!