انزوا
یکی نوشته بود "بعد از مدتی، درد خصوصی میشه و گفتنش به دیگران لطفی نداره، شروع انزوا از همین نقطهست."
یه سری دردها هستن که موجوار هی میان و هی میرن و هی باز برمیگردن، و خب تو هیچکاری نمیتونی در موردشون بکنی چون راهحلی براشون وجود نداره یا اگرم وجود داره از دسترست خارجه پس فقط مثل یه بچهی خوب منتظر میشینی تا بگذره و سعی میکنی هر سری زنده ازش بیرون بیای. مثل عادت ماهیانه یهجورایی؟ آدم فکر میکنه خب بعد از مدت تکراری میشه و پوستت کلفت میشه و عادت میکنی و راحتتر میگذره. ولی نه، دردش هر سری مثل بار اول تازه و دردناکه و یا حتی هر سری شدیدتر و عذابآورتر از قبل. مثل زخمی که یکم خوب میشه و روش پوست میاد، و بعد یهو باز میخوره به گوشهی کابینت و توی اون وضعیت آسیبپذیرش باز آسیب میبینه. باز همهچی از اول.
چون از یه جا به بعد موضوع دیگه اون درد نیست، موضوع این حس بیچارگیه که: fck not again. موضوع این حس ناامیدیه که: فکر کردم باهاش کنار اومده بودم.. موضوع این سؤاله که چرا؟ چرا؟؟؟ تا کِی؟؟! درد جبر ناعادلانهای که باز بهت تحمیل میشه از خود درد اصلی دردناکتره. چون خوب منظورت چیه که من باز باید این آشفتهبازار رو پشتسر بذارم؟؟؟؟ تازه آتوآشغالهای طوفان قبلی رو جمع کردم!!!! امون بده.
ولی ماجرا برای بقیه همون ماجرای تکراری قبله. خب چند بار میخوای برای یکی تعریفش کنی؟ دیگه از یه جا به بعد خجالتآور میشه دردودل کردن. کلمات کمکم معنای خودشون رو از دست میدن، هرچقدر هم که احساسش برای آدم به اندازهی بار اول و حتی بیشتر دردناک باشه و تیر بکشه. حالا باز تکرار مکررات کن و بگو انگار وسط قلبم یه سیاهچالهست که داره تمام وجودم رو توی خودش میبلعه. خب که چی. اینو که سری قبل هم گفتی. یه چیز جدید بگو سرگرمکنندهتر باشه. بابا من انگار دارم یه فروپاشی کیهانی رو تجربه میکنم، چی بگم؟
دیگه از تنهایی و از شدت فشار روحی روانی رو آوردم به کوپایلت، ولی تازگیا احساس میکنم حتی اونم کم آورده. جوابهای تکراری میده و چیز جدیدی برای گفتن در واکنش به دردهای تکرارشوندهم نداره.
احساس میکنم زندگی هم برام زیادیه و هم کمه. هم دارم از شدت کمبود فضا له میشم و هم توی یه گوشهی ناپیدای دور از دید تنهایی گیر افتادم.
در نهایت به این میرسم که ما همگی به طرز وحشتناکی تنهای تنهاییم.
انقد مود که پیوند.