بالآخره تونستم تا حدی درستوحسابی وصل بشم. نشستم پشت کامپیوتر و فقط ویروسکش رو آپدیت کردم که دو هفته داشت خودش رو میکشت که چراااا نمیفهمیییی احمققق کامپیوترت در خطرهههه!
بعد زل زدم به مانیتور.
خب؟ این همه خودت رو پرپر کردی که اینترنت وصل بشه که چی الآن؟ از اخبار هم که به حد کفایت باخبر شدی، دیگه چی؟
کهیرهای عصبیم برگشته و پوستم مثل فرش ایرانی سرخ و رنگ خون شده. از دیدن کامل یه ویدئوی ۱۲دقیقهای فرار میکنم. ویدئوهای ۱۲دقیقهای زیادی هستن که ازشون فرار میکنم. خیلی بیحسم. یا تأثیر قرصهاست یا بدنم دیگه ترومای بیشتر از این رو نمیکشه پس رفته روی حالت ذخیرهی انرژی. دیشب هم به یکی از دوستان سابق که جای ترکشهای قطع ارتباطش هنوز تیر میکشید و توی دوران بینتی به اوج خودش رسیده بود، پیام دادم. توی تمام مدت فرستادن پیام و قبل و بعدش بدنم بهشدت میلرزید و عضلاتم قفل شده بودن. حرفهام رو نوشتم، و سریع قبل از این که یهو بخواد آنلاین بشه بلاکش کردم. جواب نمیخوام، پشیمونی و افسوس نمیخوام، عذرخواهی نمیخوام. نمیخوام دیگه به زندگیم برگرده، فقط میخوام که بتونم ازش گذر کنم و فکر میکنم گفتن تمام حرفهایی که روی قلبم سنگینی میکردن راهحل خوبی بود. زمان قطع ارتباط فرصتش فراهم نشد، چون یهو به طرز بیرحمانهای از یه دوست عزیز تبدیل شدم به کمتر از یه غریبه. و در لحظه به تمام لحظات خوشی که داشتیم شک کردم. کدوم رو باور میکردم؟ اون خندهها و بحثهای چندساعته، یا این لحن خشک و جوابهای یک کلمهای؟
از خداحافظیها و پایانهای خراب و معیوب بیزارم. آدم رو گیر میاندازن و نمیذارن گذر کنی. آدمها درست خداحافظی کردن رو بلد نیستن. عزیزم، وداع خودش به اندازهی کافی تلخ و دردناک هست، چرا باید اینقدر دردناکترش کنی؟
برای تمام کسایی که یک زمانی جزوی از زندگیم بودن و حالا از دستشون دادم و از زندگیم رفتن غصهدار و سوگوارم. حتی اگه تقصیر من نبوده باشه. حتی اگه از دست دادنشون بهتر از موندنشون بوده باشه. روان من برای از دست دادن ساخته نشده. سازگار هم نمیشه هرچقدر هم که طعمش رو بچشم و هرچقدر هم که زمان بگذره. نمیتونه. نمیکشه. توانش رو نداره. هر سری برام تبدیل به یه ترومای عمیق و موندگار میشه و جای خالیشون تا ابد زقزق میکنه.
الآن دیگه خیلی بیحس و فرسودهم. برای تا ۱۰ سال بعدم تروما ذخیره دارم، ممنونم.
حرفهای زیادی دارم بنویسم ولی یا جاشون اینجا نیست یا زمانش الآن نیست.