الهامات

اگر از من خبری هست، برسانید به دستم

الهامات

اگر از من خبری هست، برسانید به دستم

الهامات

elscapist ترکیب elham و escapist هست.
escapist به فردی گفته می‌شه که برای فرار از زندگی و مواجه با جنبه‌های ناخوشایندش، به کتاب و فیلم و سریال و آهنگ و خواب و خیال و خلاصه هر چیزی پناه می‌بره.

۱۰ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

 

 

هادی عزیز، این همه ازت فرار کردم و هر موقع پلی شدی سریع پریدم روی گوشی که بزنم بره بعدی (ولی همچنان آهنگ‌هات رو پاک نکردم، عجیبه). این سری شونه تخم مرغ دستم بود و هدفون روی گوشم و گوشی توی جیبم و دست‌هام سرمازده‌تر و بی‌حس‌تر از اونی بود که بتونم ازت فرار کنم و بالآخره گیرم انداختی. با تشکر از اون عزیزی که حتی دیگه اسمش رو یادم نمیاد ولی کاری کرد که دیگه هیچ‌وقت نتونم مثل قبل به خواننده‌ی موردعلاقه‌ی ایرانیم گوش بدم.

 

+ همه‌جا برف نشسته، کِی برف اومد من متوجه نشدم؟ :|

ذوق برف هم ندارم دیگه. فقط این‌جوریم که... عه برف.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۴ ، ۲۰:۰۳
Inspiration ‌🫧

مهتاب گفت همه توی انکاریم و هیچی واقعی به نظر نمیاد.

بهش گفتم حقیقتش یه بخشی از وجودم ترجیح می‌ده نت هیچ‌وقت وصل نشه، چون نمی‌دونم چطوری قراره با عمق فاجعه روبه‌رو بشم و از هم نپاشم.

 

+ مامان اومد بگه راستی اون گربه‌هه توی حیاط.... سریع پرسیدم مُرد؟؟ یکم زل زد بهم گفت نه بابا شوهر پیدا کرده.

پیش‌فرض ذهنی این روزهام مرگه فقط.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۲۹ دی ۰۴ ، ۰۲:۴۸
Inspiration ‌🫧

میزان دارایی مامان (خودش به تنهایی) برای مغزم قابل‌تصور نیست. یعنی حتی یه میانگین هم نمی‌تونم بگیرم. ولی همچنان با این سن و بعد از یک عمر کار کردن، سر خرید یه عینک طبی باکیفیت غصه می‌خوره و یک ماه خودش رو سرزنش می‌کنه (اصلاً دیگه می‌تونه با دل خوش ازش استفاده کنه؟) و میفته به جون یه رنده‌ی عتیقه که عمرش رو کرده تا مجبور نشه بره یه نو بخره. بالاسرش وایستادم و نگاهش می‌کنم که کنار جعبه ابزار نشسته و با دست زخمی مصرانه به کارش ادامه می‌ده. انگار مغزمون با فقر عجین شده و ترسش همیشه باهامونه، هرچقدر هم دستمون به دهنمون برسه. چون خب اگه فردا همه‌چی گرون‌تر بشه و از خریدهایی که کرده پشیمون بشه، اگه بفهمه می‌تونست با پولِ اون عینک یه شونه تخم مرغ بخره تا از گرسنگی نمیره چی؟

 

+ قرص نخورم خوابم نمی‌بره، قرص بخورم تا بعدازظهر منگم. مرز بین خواب و بیداری انقدر برام باریک شده که دیگه نمی‌تونم تشخیص بدم چی توی خواب اتفاق افتاده چی توی بیداری. فلانی بهم فلان چیز رو گفت؟ شت نه توی خواب بود. خواب دیدم تب دارم؟ نه عرق کردم واقعی بود. قرص میشا رو دادم؟ نه بابا خواب بود، پاشو پاشو تا یادت نرفته.

ولی دیشب انقدر توهم زدم که مطمئنم همش خواب بوده. این همه اتفاق خوب فقط می‌تونه توی خواب واقعی بشه.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۲۲:۰۶
Inspiration ‌🫧

هرموقع با خودت گفتی حالا شاید امشب بدون قرص خوابم ببره، همون موقع پاشو بدو برو قرصت رو بخور آفرین

 

(وضعیت این‌طوریه که به‌سختی خوابم می‌بره، بعد انقدر خوابم سبکه که توی خواب سرفه می‌کنم و از صدای سرفه‌ی خودم از خواب می‌پرم و دیگه خوابم نمی‌بره 🧍🏻)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۰۴ ، ۰۵:۳۴
Inspiration ‌🫧
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ دی ۰۴ ، ۲۱:۰۴
Inspiration ‌🫧

صبح دیگه بیان کار نکرد، منم گرفتم خوابیدم. اینم قطع کنید دیگه، چی‌کار کنم.

گفتم دیگه این سری ظهر بیدار می‌شم برم حموم. ولی خوابیدم تا الآن. حموم دلیل کافی‌ای برای بیدار شدن نبود برام. نمی‌دونم چی دیگه می‌تونه انگیزه بده بهم برای این که ۲۴/۷ نخوابم. صرفاً از خوابیدن خسته می‌شم که پامی‌شم.

وسطش سه نفر زنگ زدن بهم.

مامان زنگ زد. گفتم چرا انگار خسته‌ای؟ گفت خواب بودم. گفتم منم. این روزها برای فرار از واقعیت همش می‌خوابیم و خسته‌تر از قبل بیدار می‌شیم. خوابیدن مقصودش رو از دست داده.

مدی زنگ زد، که جواب ندادم. گفتم یادم باشه بعداً دوباره بهش زنگ بزنم. راستش انرژی حرف زدن با هیچ‌کسی رو ندارم. خانواده رو هم ناچارم.

آخر سر بابا زنگ زد که با سردرد پاشدم جواب دادم. پرسید خوبی؟ گفتم نه. کم پیش میاد به بابا راستش رو بگم که خوب نیستم، معمولاً وقت هایی که انرژی کافی برای ماسک زدن ندارم. می‌گفت رفته با کالابرگ خرید کرده. با بابا زیاد بحث نمی‌کنم ولی با تردید گفتم من باشم دلم نمیاد استفاده کنم. ولی این حرفش منطقی بود که "باید تا می‌شه از این‌ها چاپید!" یاد ویدئوی اون پیرزنه افتادم.

صبح بارون اومده بود ولی ادامه‌دار نبود. فکر کنم امسال از تابستون به بعد فقط سه بار بارون دیدم.

با عذاب وجدان تخم مرغ می‌جوشونم می‌خورم. دلم برای یه غذای درست‌وحسابی لک زده. نمی‌دونم سردردم از زیاد خوابیدنه یا کم غذا خوردن. شاید دوتاش.

صدای خنده‌ی همسایه میاد. برام عجیبه صداش. همش یادم می‌ره که آدم‌ها هنوزم می‌تونن بخندن.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۲۰:۰۵
Inspiration ‌🫧

داشتم لیست خرید می‌نوشتم و با خودم حساب کردم گفتم خب یعنی الآن دو تا شونه تخم مرغ می‌شه یه میلیون؟

کجای این وضعیت عادیه؟ تا کِی صبوری کنیم برای وعده‌های بهتر شدن، فقط برای این که همه‌چی بدتر بشه؟

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۷:۴۰
Inspiration ‌🫧

 

 

داشتم ظرف می‌شستم و کنارش آهنگ گوش می‌دادم.

این روزها نمی‌تونم آهنگ گوش بدم، سرم گیج می‌ره. قرص‌های جدیدم بهم نمی‌سازه و به نور و صدا حساس شده‌م. ولی ظرف شستن توی سکوت هم حالم رو بدتر می‌کنه چون با افکارم تنها می‌شم.

"نوازش" سیاوش قمیشی پلی شد و یکم گوش دادم.

بعد زدم زیر گریه.

توی این شرایط شخمی بیش‌تر از همیشه دلم یه همدم می‌خواست واقعاً. یکی که نوازشم کنه وقتی حالم گرفته، که ببنده بالم رو وقتی بالم شکسته، که بفهمه چی می‌گم بهش، خستگیم رو ببینه، و بذاره هرازگاهی چند روز زندگیم رو بذارم پیشش.

تنهایی داره می‌زنه به سرم. فرسوده‌کننده‌ست که هر بحرانی رو باید تنها پشت‌سر بذارم. یکی توی یکی از وبلاگ‌ها می‌گفت بعضی‌ها روال طبیعی زندگیشون پیش می‌ره و هر چیزی رو به وقتش تجربه می‌کنن (توجه پدر و مادر، بچگی کردن، دوستی، تحصیل، عشق). برای بعضی‌های دیگه نه، فقط حسرت می‌شه.

روان‌پزشکم آخرین بار گفت (فحوای کلامش این بود که) باید زن‌تر بشی. پرسیدم یعنی چیزی که الآن هستم قابل دوست داشته شدن نیست؟ باید ادای چیزی که نیستم رو دربیارم تا بتونم عشق دریافت کنم؟ اون عشق چه فایده داره؟

 

فکر کنم چهار روزه که جز با پیک اسنپ با هیچ‌کس حرف نزدم. پیک که اومد باید صدام رو صاف می‌کردم تا مطمئن بشم اصوات درمیان.

هاردم رو درآوردم و از اول هرچی بازی داشتم نصب کردم. دو تا بازی اولی رو توی هر شرایط دیگه‌ای با چشم‌های ✨️-✨️ بازی می‌کردم ولی الآن فقط به دردم اضافه می‌کنه. شخصیت اول بازی‌ها وسط ناکجاآبادِ کیهان گیر افتادن و تک‌وتنها مشغول تلاش برای زنده موندن هستن. یکی‌شون که هم‌سفینه‌ای‌هاش مُرده‌ن، جسدهاشون توی فضا شناوره. رفتم یکیشون رو کشیدم (لیترالی گزینه‌ی drag داره) آوردم توی کپسول فضاییم روی تختم. اصلنم حرکت مریضی نیست، I need company.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۵:۴۵
Inspiration ‌🫧

تا قبل از این داشتم توی نوت‌های گوشیم خودم رو تخلیه می‌کردم چون از کانال تلگرامم محروم شده‌م.

 

- حتی به چیزی باور ندارم که بهش التماس کنم ما رو از این وضعیت نجات بده. کدوم خدا؟ اگه کسی وجود داره که بعد از تمام این ماجراها کافر نشده باشه دلم می‌خواد ازش بپرسم کدوم خدا؟؟ کجای این وضعیت درسته؟ کجاش عادلانه و انصافه؟ اگه قادر مطلقه، اگه ظلم ظالم رو تحمل نمی‌کنه پس کجاست؟؟ چرا ما داریم همه کارهاشو به جاش انجام می‌دیم؟؟

- اگه می‌دونستم پیشکش کردن جونم همه‌چی رو حل می‌کنه لحظه‌ای درنگ نمی‌کردم. ای کاش همه‌چی رو حل می‌کرد.

- دیگه حتی جون ندارم که امید داشته باشم.

- بغلم کن، لطفاً فقط بغلم کن.

- پتو رو کامل کشیدم روی خودم تا بلکه این‌جوری یکم از دنیای بیرونم جدا بشم. بعد از چند دقیقه نفسم بالا نمیاد. باز هم پتو رو نمی‌زنم کنار. بزنم کنار هم باز نفسم بالا نمیاد. زندان توی زندان توی زندان هستیم. همه‌مون داریم از کربن‌دی‌اکسیدمون تنفس می‌کنیم و دیگه نمی‌کشیم.

- افکار و احساسات هضم‌نشده‌م هم انگار این روزها که حواس‌پرتی ندارم فرصت پیدا کردن و هی خودشون رو بالا میارن روم. هی فرو می‌دمشون، و هی با ریفلاکس برمی‌گردن. برام سؤال می‌شه که آیا هیچ‌وقت هضم نشدن؟ یا الآن که مغزم طاقت نداره هی داره عوضش منو بمباران احساسی می‌کنه؟ اصلاً هیچ‌وقت با هیچ ترومایی کنار اومده‌م؟ بیا، اینم یه فکر هضم‌نشده‌ی دیگه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۵:۳۶
Inspiration ‌🫧

بعد از تقریباً ۹ سال به اجبار برگشتم. سلام.

فکر کنم حدود ۱۰۰ باری نام کاربری و پسورد امتحان کردم تا بالآخره تونستم وارد بشم.

 

پست‌های قبلیم رو می‌خونم و عجب روزهای کریهی. واقعاً داشتم توی منجلاب غلیظی دست‌وپا می‌زدم. چقدر خوب که گذشتن، اَه اَه. ولی خب نگهشون می‌دارم یادم نره چیا رو پشت‌سر گذاشتم.

الآن هم اوضاع تعریفی نداره و شب و روزمون کریهه، ولی حداقل من خودم با خودم کنار اومدم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۰۴ ، ۰۵:۰۴
Inspiration ‌🫧